از شنبه امتحانام شوع میشه و من خودم فشار عصبی زیادی رو تحمل میکنم و انتظار دارم که دیگران درکم کنن ولی مامان بابام اصلا درک نمیکنن که هیچ هی نصیحت و پند و حرف های تکراری میزنن که باعث میشه قشار روحی وحشتناکی رو تحمل میکنم. میدونم همش به خاطر منه ولی از اولم نحوه بیانشون خوب نبود . درسته رشتم تجربیه درسته درسام سنگینه درسته باید رقابت کنم ولی اونا چی میدونن از ذهن خسته من؟؟؟ دیگه مغزم نمیکشه. با تمام وجود دارن عقده هاشون رو سر من خالی میکنن. ولی آخه چرا من؟؟ خواهرمم اون سر دنیا مونده نمیتونم به اون هم بگم . حتی وقتی تلفنی حرف میزنیم نمیزارن دردامو بگم و میگن به اون چه خب آخه من چیکار کنم. حال هیچی رو ندارم حتی حال زندگی کردنو، دیگه هیچی واسم جذابیت نداره و فک کنم دارم افسرده میشم . یا شایدم به خاطر سن و سالمه و دوران نوجوانی و هزار جور کوفت و زهرمار ولی هر چی هس بد جور خالم گرفته است.
درسته ,تحمل میکنم منبع
درباره این سایت